<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>قاپ قارا</title>
<link>http://ghapghara.blogfa.com/</link>
<description>ترا آن به كه چشم فرو پوشيده باشي</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 04 Aug 2008 11:15:14 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ</title>
<link>http://ghapghara.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description></description>
<pubDate>Mon, 04 Aug 2008 11:15:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghapghara&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>ghapghara</dc:creator>
<guid>http://ghapghara.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک عاشقانه از شاملو</title>
<link>http://ghapghara.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 546px; HEIGHT: 517px&quot; height=561 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://irapic.com/uploads/1216771583.jpg&quot; width=551 align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;* اصولا نمی توانم مرگ آدم ها را باور کنم ، به همین دلیل سالها طول می کشد تا به نبودنشان عادت کنم. گاهی اوقات آنها که مرده اند خیلی بیش تر از آنها که زنده اند می توانند در زندگی برایم ایجاد هیجان و شعف بکنند و شاملو از آن مردگان همیشه زنده و تاثیر گذار است . این نامه عاشقانه را از سایت رسمی &lt;A href=&quot;http://www.shamlou.org/&quot; target=_blank&gt;شاملو&lt;/A&gt;  برداشته ام . فردا سالروز مرگ بامداد است و این نامه را آنچنانکه شاملو برای آیدا نوشه با هزار بوسه برای تو ، از موی سر تا ناخن پایت تقدیم می کنم.&lt;BR&gt;* رضا کاظمی را در جشنواره فجر امسال در میان هیاهوی آدمها و حلقه های شکننده دود سیگارش یافتم و بارها به زمین و زمان فحش کشیدیم و خندیدیم و سیگار دود کردیم. خودش می گفت به خاطر نامه ای که برای فیلم هامون بازها نوشته توانسته در قسمتی از فیلم بازی کند و پس از آن برای مجله فیلم چند بار نقد نوشته و آخرش هم آمده جشنواره تا با هم درد بترکانیم. متن &lt;A href=&quot;http://www.rezakazemi.com/hamoonbazha.htm&quot; target=_blank&gt;نامه&lt;/A&gt; ای که برای هامون باز ها نوشته را خواندم و کیف کردم. شما هم بخوانید و کیف کنید. او یک استعداد در سینما می شود . من مرده شما زنده.  </description>
<pubDate>Tue, 22 Jul 2008 13:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghapghara&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>ghapghara</dc:creator>
<guid>http://ghapghara.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...و شکیبایی</title>
<link>http://ghapghara.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 541px; HEIGHT: 249px&quot; height=270 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://irapic.com/uploads/1216528780.jpg&quot; width=545 align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;شايد كمتر كسي تصور مرگ نا بهنگام&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;شكيبايي را مي كرد ولي افيون مرگ بي رحم تر از تصور ماست و چونان حقيقتي انكار ناپذير بر سر مردگان اين عصر فرود مي آيد. مرگ شكيبايي مرگ كسي است كه خاطره ها &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;عشق ها و ناكامي هايمان در زندگي را با او گره زده بوديم &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;و عصيان ها و فرياد هامان &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;را با او توجيه مي كرديم و گاهي اوقات بهانه خوبي بود براي توجيه اين كه مرد هم گريه مي كند، مرد هم &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;كم مي آورد و مرد هم مي شكند. شايد تنها بازيگري بود كه بعد از بهروز وثوق ديالوگ ها و ديوانگي هايش را كپي مي كرديم و درست مثل خودش ادا در مي آورديم. از همه فيلم هايي كه شكيبايي در آنها بازي كرده &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&quot;هامون&quot; و &quot;كاغذ بي خط &quot; را ديوانه وار دوست دارم.روحش شاد.&lt;/FONT&gt; &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* &lt;A href=&quot;http://www.page-13.com/2008/07/487.php&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;مریم مهتدی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#66ff00&gt; عزیز و &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.adambarfiha.com/hamoun.htm&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;رضا کاظمی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#66ff00&gt; نازنین هم برای مرگ شکیبایی زیبا و خاطره انگیز نوشته اند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Jul 2008 06:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghapghara&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>ghapghara</dc:creator>
<guid>http://ghapghara.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرخه روابط انسان ها </title>
<link>http://ghapghara.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;IMG height=267 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://irapic.com/uploads/1215102631.jpg&quot; width=550 align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;هر روز با صدها انسان برخورد می کنيم، انسان هايی که ممکن است دوستان نزديک و صميمی ما شوند و يا برعکس بلافاصله از ما دور شوند و يا ما از آن ها فاصله بگيريم. «مارک نپ»Mark Knapp ، مراحل مختلف آغاز تا پايان يک رابطه را تحليل کرده است. اين مراحل از مرحله ايجاد يا تولد يک رابطه شروع می شود و در نهايت رو به زوال نهاده و به طرف افول و جدايی حرکت  می کند. معمولا روابط بين انسان ها کم و بيش اين مراحل را طی می کند و دير يا زود با ضعف و يا شدت به هر يک از اين مراحل می رسد. مارک نپ در کل ده مرحله را در روابط بين مردم تفکيک کرده است که پنج مرحله آن مربوط به پيوند و پنج مرحله ديگر در جهت جدايی است.&lt;BR&gt;پنج مرحله پيوند در روابط بين مردم عبارتند از:  1- مرحله آغاز 2- مرحله آزمودن ۳- مرحله چفت و بند ۴- مرحله کامل کردن يا ادغام ۵- مرحله پيمان بستن.&lt;BR&gt;روابط بين اشخاص ممکن است در هر يک از مراحل ياد شده، قبل از پيمان بستن، توقف کند و هرگز به مرحله پيمان بستن، که صميمانه ترين مرحله است، نرسد. حتی صميمانه ترين روابط که به مرحله پيمان بستن نيز رسيده اند،  در معرض خطر بوده و در جهت تخريب و جدايی قرار می گيرند. مرحله پيمان بستن تا جدايی کامل نيز پنج مرحله است:&lt;BR&gt;1- مرحله افتراق ۲-  مرحله محدود کردن ۳-  مرحله بی روح شدن و توقف رابطه ۴ - مرحله پرهيز از يکديگر ۵- مرحله جدايی . &lt;BR&gt;مراحلی که «نپ» تقسيم بندی کرده  شايد بيشتر در روابط زن و شوهر ها مشاهده شود، اما اين نظريه در تمام روابط موجود ميان انسان ها قابل بررسی است. دو مرد يا دو زن به عنوان دوست، همکار، همسايه، شريک و غيره همواره در معرض مراحل مختلف اين نظريه هستند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Jul 2008 15:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghapghara&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>ghapghara</dc:creator>
<guid>http://ghapghara.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آفتاب بدم خدمدتون استاد !!!</title>
<link>http://ghapghara.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 535px; HEIGHT: 237px&quot; height=237 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://irapic.com/uploads/1214069515.jpg&quot; width=532 align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;وقتي چند سال پيش با يكي از دوستان فيلم هاي كيارستمي و جليلي را مرور مي كردم به نظريه اي من در آوردي اما جالب رسيدم و آن اين بود كه فيلمي فيلم است كه من هنگام ديدنش خوابم نبرد.&lt;BR&gt;حالا چرا اين خاطره را براي روز تولد مردي مي نويسم كه هيچگاه عينكي دودي اش را بر نمي دارد و حتي شب ها هم عينك آفتابي مي زند قصه خواب رفتنم در برخي فيلم هاي كيارستمي ست.&lt;BR&gt;اينكه من از كيارستمي انتقاد كنم شايد زياد به چشم نياد زيرا او حتما كارگردان بزرگيست و من هم مخاطب آماتوري؛ اما اين حق را دارم كه بگويم من با سينماي اين مرد نمي توانم رابطه برقرار كنم ولي لز تيتراژ هايي كه براي اداي دين و اثبات شاگردي براي سلطان سينما مي سازد عاشقانه خوشم مي آيد.&lt;BR&gt;كيارستمي بخاطر شهرت جهانيش در نمايش گونه هاي خاصي از سينمايي  كه به فهم غلط به آن سينماي هنري گفته مي شود توانسته عكس هاي خيلي خوبي در مراسم كن و يا جشنواره هاي مشابه بگيرد و اتفاقاتي از اين قبيل باعث شهرت او مي شود.سينماي به اصطلاح هنري از زماني در زبان ها چرخيد كه برخي فيلم هاي بي مخاطب داخلي در برخي جسنواره هاي ريز و درشت توانستند آنچه را كه براي خارجي ها جذاب بود به نمايش بگذارند كه در اين سفر به فرنگ  كارگردان هايي نظير كيارستمي و جليلي توانستند شهرتي اندك در جهان و غير قابل تصور در ايران كسب كنند.اين كسب شهرت ها بي دليل و بي ارتباط با استاد شدن كيارستمي و برگزاري ورك شاپ هاي متفاوت نبوده است چرا كه مردم ذوق زده و مخاطبان روشنفكر نماي سينماي ايران در دام هجمه ها و تبليغات  و عكس هاي كيارستمي افتادند و بي اينكه سينماي او را مانند سينماي ديگران در بوته نقد قرار دهند او را آويزان كرده و آنقدر باد كردند كه در بالاي سر همه ما قرار گرفت. براستي سينماي كيارستمي همه مولفه هاي سينماي مدرن يا به اصطلاح هنري دارد؟؟؟آخرين فيلمي كه از كيارستمي ديدم نامه ها بود كه در بهمن 85 در سينماي رسانه ها موفق به ديدنش شدم و واقعا چيزي از اين تصاوير درهم برهم نفهميدم و حتي نتوانستم آن را در رديف فيلمهايي قرار دهم كه بصورت تجربي در انجمن سينماي جوان ساخته مي شود.به نظر مي رسد كيارستمي همانطور كه آفتاب را گم كرده و هميشه عينك آفتابي به چشم ميزند سينماي كلاسيك را هم فراموش كرده و بيشتر در پي شهرت است تا فيلم سازي.اگر كارگرداني را گروهي از فرانسوي ها يا خارجي هاي ديگر دوست داشته باشند دليلي براي بزرگ شدن او محسوب نمي شود. حتي اگر با ژوليت بينوش به ايران بيايد و با او ايرانگردي كرده و يا با هم عكس بگيرند.و حتي اگر در زندگي روشنفكري اش با نيكي كريمي به جا هاي باريك برسد.در پايان بايد ذكر كنم كه هستند دوستان گمنامي كه آثاري به مراتب ارزشمند تر از آثار كيارستمي دارند ولي نتوانسته اند بر امواج خروشان رسانه ها بنشينند و بالا پايين بروند.  &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#00ff33&gt;این مطلب را به سفارش سر دبیر ماهنامه آدم برفی ها نوشتم ولی به دلیل انتقادی بودن چاپ نشد.&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Jun 2008 10:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghapghara&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>ghapghara</dc:creator>
<guid>http://ghapghara.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای تمام زنان شرقی</title>
<link>http://ghapghara.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 541px; HEIGHT: 241px&quot; height=324 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://irapic.com/uploads/1213604525.jpg&quot; width=593 align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;در حسرت نگاهتان عشقی ست که بی هیچ آرامشی &lt;BR&gt;در آستانه مرگ آن را به کام می کشید و بر تنهایی ابدی خود صحه می گذارید.&lt;BR&gt;هیچ مردی توان عشق شما را نخواهد داشت چرا که عشق شما با ابدیت گره خورده است.&lt;BR&gt;شما انسان های لحظه نیستید و برای همه فردا آفریده شده اید.&lt;BR&gt;شما فرشتگان نجات انسان در سرزمین تاریک این دنیایید.&lt;BR&gt;ای زنان شرقی بدانید که انسان در طواف خانه خدا برای شما هم طواف کرد و نماز خواند.&lt;BR&gt;و صد افسوس که عشقتان را هیچ مردی نفهمید .&lt;BR&gt;و صد افسوس که هستند کسانی که عشق در زنان را در جسم میدانند.&lt;BR&gt;و صد افسوس که خویشاوندی دو روح و دو آشنای دیرین با معادلات دنیایی سنجیده می شود.&lt;BR&gt;و صد افسوس که عشق را برای شما یگانگان بشریت جز روزمرگی تعریف نکردند.&lt;BR&gt;هان ای همه زنان شرق بیدار شوید.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#00ff33&gt;پي نوشت :&lt;/FONT&gt; ۵ سال پيش داستان ۱۳ قسمتي مفصلي درباره شخصيتي به نام ابراهيم و موجودات ريز و درشت اطرافش نوشتم و در بازخواني دوباره اش باز هم از داستان خوشم آمد.نگران شدم و از يكي از دوستان معتمدم كه داستان را خوانده بود پرسيدم و او در پاسخ گفت : &quot;داستان خوبي بود و حالا كه فكر مي كنم باز هم از داستان خوشم مي آيد&quot;.عجيب اين بود كه عواطف آن روزهاي من خيلي شبيه امروزها است.مي دانيد اين روزها حالم زياد خوب نيست. پس از چند سال و در گذر از ۳۰ سالگي هنوز هم مي توانم ناراحت باشم و غم اين روزها را بخورم. هنوز هم از شب گريستن و بي صدا هق هق زدن خوشم مي آيد و دوست دارم كه به هيچ كس نگويم در لايه هاي پنهان ذهنم چه مي گذرد. من هنوز هم كه هنوز است مي توانم مثل كودكي بدوم تا سر دشت و خودم را بر روي تمام دشت پهن كنم .  من هنوز هم دوست دارم وقتي در حمام هستم  آب قطع شود و با همان بدن كف آلود و برهنگي مضحك سيگاري دود كنم و قدري بلرزم.من هنوزم هم مي توانم بدون اينكه كسي صدايم را بشنود فرياد بزنم . من هنوز هم مي توانم روي يك دست خودم راه بروم و آنقدر شكلك دربياورم كه بچه ها از خنده روده بر شوند. من هنوز هم مي توانم دروغ بگويم و بدون اينكه كسي بفهمد خجالت بكشم و سرخ شوم. من هنوز هم كه هنوز است تنهاي تنهايم ولي كسي نمي داند. من بغض مي كنم و گاهي به خودكشي فكر مي كنم ولي نه براي تظاهر فقط براي آن حس سوزش نازي كه از بريدن پوستم احساس مي كنم و براي رنگ زيباي پايان.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Jun 2008 08:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghapghara&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>ghapghara</dc:creator>
<guid>http://ghapghara.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پایان یک عاشقانه آرام</title>
<link>http://ghapghara.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;P class=textview dir=rtl style=&quot;MARGIN: auto 0cm; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 540px; HEIGHT: 307px&quot; height=307 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://irapic.com/uploads/1212787879.jpg&quot; width=521 align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;نادر ابراهيمي كه چند سالي بيمار بود، امروز پنج‌شنبه 16 خرداد ساعت ۱۵:۱۵از دنيا رفت. اين نويسنده پيشكسوت به دليل عوارض ناشي از بيماري كه طي چند سال گذشته او را رنج مي‌داد،  در منزلش درگذشت.نادر ابراهیمی قسمت زیادی از نوجوانی و جوانی من بود. از او خیلی آموختم و او با رفتنش بهانه دیگری برای گریستنم شد.چرا که او معتقد بود انسان اگر گریه نکند سنگ می شود. برای او نخواهیم گریست بلکه برای خودمان می گرییم که باید شاهد مرگ عزیزانمان باشیم و این بزرگترین درد زیستن در این دنیای بی وفا ست. دنیایی که بدون عشق به خداوند ثانیه ای قابل تحمل نیست. &lt;BR&gt;نادر ابراهیمی در [چهاردهم] فروردین‌ماه سال ١٣١۵ در تهران به‌دنیا آمد. تحصیلات مقدماتی را در این شهر گذراند و پس از گرفتن دیپلم ادبی از دبیرستان دارالفنون، به دانشكده‌ی حقوق وارد شد. اما این دانشكده را پس از دو سال رها كرد و سپس در رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی به درجه‌ی لیسانس رسید.او از ١٣ سالگی به یك سازمان سیاسی پیوست كه بارها دستگیری، بازجویی و زندان رفتن را برایش درپی داشت.ارایه‌ی فهرست كاملی از شغل‌های ابراهیمی، كار دشواری است. او خود در دو كتاب ”ابن مشغله” و ”ابوالمشاغل” ضمن شرح وقایع زندگی، به فعالیت‌های گوناگون خود نیز پرداخته است. ازجمله شغل‌های او بوده است: كمك‌كارگری تعمیرگاه سیار در تركمن‌صحرا، كارگری چاپخانه، حسابداری و تحویلداری بانك، صفحه‌بندی روزنامه و مجله و كارهای چاپ دیگر، میرزایی یك حجره‌ی فرش در بازار، مترجمی و ویراستاری، ایران‌شناسی عملی و چاپ مقاله‌های ایران‌شناختی، فیلمسازی مستند و سینمایی، مصور كردن كتاب‌های كودكان، مدیریت یك كتاب‌فروشی، خطاطی، نقاشی و نقاشی روی روسری و لباس، تدریس در دانشگاه‌ها و ...در تمام سال‌های پركار و بی‌كار یا وقت‌هایی كه در زندان به‌سر می‌برد، نوشتن را ـ كه از ١٦ سالگی آغاز كرده بود ـ كنار نگذاشت.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Jun 2008 08:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghapghara&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>ghapghara</dc:creator>
<guid>http://ghapghara.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ريه نصف شده</title>
<link>http://ghapghara.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 544px; HEIGHT: 286px&quot; height=301 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://irapic.com/uploads/1212171853.jpg&quot; width=557 align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;با دوستم عقب تاکسي نشسته بوديم. بعد از يک هفته که خودش را توي خانه حبس کرده بود، آورده بودمش بيرون تا مثلاً هوايي بخورد و مثلاً باهاش حرف بزنم تا مثلاً آرام تر شود. ولي نمي دانستم چه بگويم و هر دو ساکت بوديم. نگاهش کردم، دوستم بيرون را نگاه مي کرد، بعد از راننده پرسيد؛«مي شه تو ماشين سيگار کشيد؟» راننده گفت؛«نه.» دوباره سکوت شد. راننده گفت؛«سيگار نکش. من يه موقعي زياد مي کشيدم، الان نصف ريه ام نيست.» دوستم گفت؛«من نصف قلبم نيست.» هيچ وقت نديده بودم اينجوري حرف بزند، فکر کردم شوخي مي کند و خنده ام گرفت ولي قيافه اش جدي بود و نخنديدم. گفتم؛«ناراحت نباش.» دوستم گفت؛«باشه.» و دوباره بيرون را نگاه کرد و دوباره سکوت شد. گفتم؛«اينقدر ناراحت نباش ديگه.» گفت؛«مي خواهم نباشم ولي نمي شه... دست خودم که نيست.» بعد پرسيد؛«دستمال داري؟» هول کردم، هيچ وقت نديده بودم گريه کند، آن هم جلوي جمع. گفتم؛«نه.» راننده بسته دستمال کاغذي را از جلوي داشبورد برداشت و طرف ما گرفت. «خيلي ممنون.» دوستم يک دستمال برداشت، گردنش را پاک کرد و پرسيد «گرمه يا من گرممه؟» گفتم؛ «گرمه.» دوستم گفت؛«اîه.» گفتم؛«گرما اذيتت مي کنه؟» گفت؛ «نه.» راننده در آينه نگاهش کرد و پرسيد؛«چته؟» مي دانستم دوستم دوست ندارد توضيح بدهد، گفتم؛«چيزي نيست.» دوستم گفت؛«قضيه عشقيه... تا حالا عاشق شدين؟» راننده آهي کشيد بعد سر شيشه را پايين داد و گفت؛«سيگارتو بکش.»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این مطلب رو سروش صحت تو صفحه &lt;A href=&quot;http://www.etemaad.com/Released/87-03-09/260.htm&quot; target=_blank&gt;آخر&lt;/A&gt; هفته نامه اعتماد نوشته. من خوندم خیلی خوشم اومد به همین دلیل گذاشتم اینجا تا شما هم حالشو ببرید.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 May 2008 08:25:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghapghara&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>ghapghara</dc:creator>
<guid>http://ghapghara.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من فقط خودم رو دارم</title>
<link>http://ghapghara.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 546px; HEIGHT: 284px&quot; height=390 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://irapic.com/uploads/1212013169.jpg&quot; width=687 align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;بالاخره قالب تهي كردم و تونستم از خودم بيرون بيام.تونستم از لاي استخونها و گوشت ها و چربي ها بيرون بزنم و دستي بر سر خودم بكشم و نوازشي و لالايي عاشقانه اي براي خودم بخونم.&lt;BR&gt;بالاخره تونستم كسي باشم تا براي خودم شعر بخونم و براي خودم معاشقه كنم . خودم رو ببوسم.&lt;BR&gt;تونستم سبك بشم و تمام خواسته هاي خودم رو براي خودم برآورده كنم.&lt;BR&gt;تونستم خودم رو ببوسم و با خودم تا صبح حرف بزنم و با خودم بخوابم و با خودم ... .&lt;BR&gt;ديگه مي تونم هر كاري دلم ميخواد واسه خودم بكنم و به كسي احتياج نداشته باشم.&lt;BR&gt;الان ديگه مي فهمم چي مي خوام.&lt;BR&gt;الان ديگه تنها نيستم.&lt;BR&gt;من خودم رو دارم. </description>
<pubDate>Wed, 28 May 2008 12:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghapghara&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>ghapghara</dc:creator>
<guid>http://ghapghara.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شهر شهر فرنگه</title>
<link>http://ghapghara.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 544px; HEIGHT: 292px&quot; height=292 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://irapic.com/uploads/1211840422.jpg&quot; width=552 align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;نمیدونم چرا هیچ وقت از چیزای نو و جدید خوشم نیومده حتی از زمان بچگی وقتی شلوار یا کفش نو می خریدم خجالت می کشیدم بپوشم احساس می کردم همه یه جوری نیگام می کنن.اصلا حس خوبی نبود.تا یه زمانی این حس رو واسه خودم یه ایراد یا یه عیب می دونستم تا اینکه کمی بزرگتر شدم و این حسم بزرگتر شد و علاقه من به چیزای قدیمی و کهنه اما اصیل بیشتر شد.مثال های زیادی می تونم تو این زمینه بزنم مثل کافه های قدیمی یا کبابی های قدیمی یا همین پیتزا داوود خودمون یا پیراشکی خسروی که تنها حس نوستالزیکش مارو  به اونجا میکشه.بعد ها که بیشتر دقت کردم دیدم حفظ گذشته و آداب و رسوم اون و رعایت به بافت قدیمی یه ارزش محسوب می شه یعنی اگه اینطوری نبود مطمئنا لوازم و آثار باستانی گرانتر از آثار مدرن نمی شد.&lt;BR&gt;در همه کشورهای پیشرفته دنیا سعی میشه تا از آثاری که مردم با اون خاطره دارن به خوبی حفاظت بشه حتی چند وقت پیش داشتم یه کتاب می خوندم که نوشته بود تو پراگ رستورانی هست که سوپ معروفی می فروشه به اسم سوپ کافکا چون کافکا یه زمانی اونجا می رفته و از اون سوپ می خورده ولی ما که اینقدر ادعای فرهنگ و تمدنمون میشه هیچ وقت از ارزشهای ادبی و هنری و بناهای مربوط به اون حفاظت نکردیم و بیشتر سعی کردیم تا نابودش کنیم و یه فرهنگ جعلی جایگزینش بکنیم.&lt;BR&gt;چند وقت پیش شنیدم که در کافه نادری رو هم تخته کردن؛ چرا ؟؟ چون زمانی نویسنده های بزرگی مثل صادق هدایت اونجا سیگار می کشیدن و چای می خوردن.عجیبه نه؟؟؟ &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#00ff33&gt;این مطلب در ماهنامه &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.adambarfiha.com/34.htm&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ffff66&gt;آدم برفی ها&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#00ff33&gt; منتشر شده است&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 May 2008 13:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghapghara&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>ghapghara</dc:creator>
<guid>http://ghapghara.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
