<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>قاپ قارا</title>
<link>http://ghapghara.blogfa.com/</link>
<description>ترا آن به كه چشم فرو پوشيده باشي</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 14 Nov 2009 11:23:36 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>محاكمه در سينما</title>
<link>http://ghapghara.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 530px; HEIGHT: 388px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.filmnews.ir/Photo/News/Larg/mohakemeh%20dar%20khiabanL3_943371.jpg&quot; width=493 height=370&gt;&lt;BR&gt;ديروز فيلم &quot; محاكمه در خيابان &quot; را ديدم و با آخرين ديالوگ فيلم&quot; خداحافظ بچه&quot; اشكم در آمد. فضاي فيلم مرتبا مخاطب را در فضاي &quot;قيصر&quot; با لا و پايين مي زند. باز هم در فيلم چاقو و آكاردئون مي بيني و بيش از پيش از اين دو مولفه سينماي &quot;سلطان سينما&quot; لذت مي بري. همه بازي ها فوق العاده است مخصوصا بازي فروتن كه انسان را ذوق زده مي كند.&lt;BR&gt;به نظر من بهترين صحنه فيلم صحنه چاقو خوردن فروتن است كه دل آدم را كباب مي كند. فيلم به گونه اي پيش مي رود كه گويي فيلم در پي متهم كردن تك تك افراديست كه در سينما نشسته اند بطوريكه بارها اين حس به مخاطب دست مي دهد تا نگاهي به گذشته كرده تا رد پاي خودش را در زندگي دنبال كند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 11:23:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghapghara&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>ghapghara</dc:creator>
<guid>http://ghapghara.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ناتینگ هیل و یک نکته ارتباطی</title>
<link>http://ghapghara.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 530px; HEIGHT: 371px&quot; height=358 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.cdtakcd.com/shop/Package/1089B-(1).jpg&quot; width=505 align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;امروز حسابی به هم ریخته بودم و واقعا نمی دونستم چی کار بادی بکنم این بود که سراغ فیلم هام رفتم تا یه چیزی واسه سرگرمی پیدا کنم که فیلم ناتینگ هیل رو در ردیف فیلم هایی که قبلا دیدمم پیدا کردم ولی هر چقدر فکر کردم داستان فیلم یادم نیومد این بود که فیلم رو از قابش در آوردم و داخل دستگاه گذاشتم و به یه نکته ارتباطی خیلی خوب رسیدم.&lt;BR&gt;ویلیام تاکر ( هیو گرانت ) کتابفروش ناحیه ناتینگ هیل با بازیگر سینما آنا اسکات ( جولیا رابرتز ) که چند روز پیش از او کتاب خریده بود، در خیابان تصادف می کند و در پی آن او را برای مرتب کردن سر و وضعش به خانه خود دعوت می کند. عکس هایی از آنا در روزنامه چاپ می شود. آنا صبح روز بعد با خواندن روزنامه ها، ویلیام را متهم به تبانی میکند.&lt;BR&gt;نکته ارتباطی فیلم در این است که وقتی ویلیام به آنا می گوید کهنه ترین کالای فردا روزنامه امروز است و فردا همه مردم روزنامه امروز را دور می ریزند؛ آنا به او می گوید: روزنامه ها جاودانه هستند و هروقت اگر کسی بخواهد درباره من مطلبی بنویسد به عکسها و خبر امروز مراجعه می کند و از آن استفاده می کند.&lt;BR&gt;امروز فیلم ناتینگ هیل درس بزرگی به من داد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 09:06:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghapghara&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>ghapghara</dc:creator>
<guid>http://ghapghara.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عطا نامه</title>
<link>http://ghapghara.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 523px; HEIGHT: 408px&quot; height=334 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media.farsnews.com/Media/8805/ImageNews/880525/116_880525_L600.jpg&quot; width=407 align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;نزديك به يك هفته از فوت عطا افشاري مي گذرد و من هنوز باورم نشده كه او رفته است و همچنان منتظرم تا يك شوخي بامزه يا يك خبر طنز من در آوردي از خودش در كند و كل تحريريه روده بر شوند.و من هنوز منتظرم تا درباره صحنه هاي جذاب فيلم بي خوابي ساخته كريستوفر نولان و با بازي درخشان آل پاچينو ساعتها با عطا حرف بزنم و او ذوق زده شده و با آب و تاب برايم از بي خوابي هايش بگويد.&lt;BR&gt;و من به ياد آن لحظاتي مي افتم كه عطا در همين نزديكي من شايد در فاصله يك متر و نيمي من در داخل گوشي تلفن خبر مي خواند و ضبط مي كرد تا فردا صبح كه سوار تاكسي مي شوم صداي عطا را بشنوم ولي اين روزها كه مي گذرد صداي عطا نمي آيد. از هيچ راديويي صدايي شنيده نمي شود شايد بايد فركانس ها را بر روي بال فرشته ها تنظيم كنيم تا صدايي از عطا بياييد. &lt;BR&gt;براستي تا چه زماني بايد شاهد مرگ عزيزانمان باشيم ؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 23 Aug 2009 14:01:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghapghara&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>ghapghara</dc:creator>
<guid>http://ghapghara.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعری از سمیرا قطب</title>
<link>http://ghapghara.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: #333333&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 532px; HEIGHT: 376px&quot; height=339 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.smoke-odors.com/images/cigarette1.jpg&quot; width=496 align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;جهان يك زير سيگاري بزرگ است&lt;BR&gt;تعجبي ندارد اگر گاهي نقطه اي دود مي كند&lt;BR&gt;يا ناگهان تلي از خاكستر&lt;BR&gt;بر سرمان مي ريزد&lt;BR&gt;تعجبي ندارد&lt;BR&gt;اگر گر مي گيري&lt;BR&gt;به خودت مي پيچي&lt;BR&gt;و هر چه سنگ مي زني&lt;BR&gt;از اين ديوارهاي شيشه اي آن طرف تر نمي رود&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Aug 2009 13:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghapghara&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>ghapghara</dc:creator>
<guid>http://ghapghara.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه شاملو به آیدا </title>
<link>http://ghapghara.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 547px; HEIGHT: 363px&quot; height=302 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i33.tinypic.com/9baw7d.jpg&quot; width=450 align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;آیدا نازنین خوب خودم . &lt;BR&gt;ساعت چهار یا چهارو نیم است . هوا دارد شیری رنگ می شود. خوابم گرفته است اما به علت گرفتاریهای فوق العاده ای که دارم نمی توانم بخوابم. باید (کار) کنم. کاری که متاسفانه برای خویش بختی من و تو نیست: برای رسالت خودم هم نیست: برای انجام وظیفه هم نیست: برای هیچ چیز نیست، برای تمام کردن احمد تو است. برای آن است دیگر–به قول خودت–چیزی از احمد برای تو باقی نگذارند. &lt;BR&gt;اما...بگذار باشد.اینها هم تمام می شود. بالاخره (فردا) مال ما است. &lt;BR&gt;مال من و تو با هم. مال آیدا و احمد با هم... &lt;BR&gt;بالاخره خواهد آمد، آن شبهایی که تا صبح در کنار تو بیدار بمانم، سرت را روی سینه ام بگذارم و به تو بگویم که در کنارت چه قدر خوشبخت هستم. &lt;BR&gt;چه قدر تو را دوست دارم! چه قدر به نفس تو در کنارم خودم احتیاج دارم! چه قدر حرف دارم که با تو بگویم ! اما افسوس ! همه حرفهای ما این شده است که تو به من بگویی (امروز خسته هستی ) یا (چه عجب که امروز شادی ؟) و من به تو بگویم که : (دیگر کی می توانم ببینمت ؟ ) و یا : &lt;BR&gt;تو بگویی : (می خواهم بروم . من که هستم به کارت نمی رسی . ) من بگویم : (دیوانه زنجیری حالا چند دقیقیه دیگر هم بنشین !) و همین ! – همین و تمام آن حرفهای ، شعرها و سرودهایی که در روح من زبانه می کشد تبدیل به همین حرفها و دیدارهای مضحکی شده که مرا به وحشت می اندازد : &lt;BR&gt;وحشت از اینکه ، رفته رفته ، تو از این دیدارها و حرفها و سرانجام از عشقی که محیط خودش را پیدا نمی کند تا پرو بالی بزند گرفتار نفرت و کسالت و اندوه بشوی . &lt;BR&gt;این موقع شب (یا بهتر بگویم : سحر) ز تصور این چنین فاجعه ای به خود لزریدم . کارم را گذاشتم که این چند سطر را برایت بنویسم : &lt;BR&gt;آیدای من : این پرنده، در این قفس تنگ نمی خواند. اگر می بینی خفه و لال و خاموش است، به این جهت است ... بگذار فضا و محیط خودش را پیدا کند تا ببینی که چه گونه در تاریک ترین شبها آفتابی ترین روزها را خواهد سرود. &lt;BR&gt;به من بنویس تا هر دم و هر لحظه بتوانم آن را بشنوم : &lt;BR&gt;به من بنویس تا یقین داشته باشم که تو هم مثل من در انتظار آن شبهای سفیدی. به من بنویس که می دانی این سکوت و ابتذال زاییده ی زندگی در این زندانی است که مال ما نیست ، که خانه ی ما نیست ، که شایسته ی ما نیست . به من بنویس که تو هم در انتظار سحری هستی که پرونده ی عشق ما را در آن آواز خواهد خواند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2۹ شهریور 1342 &lt;BR&gt;احمد تو&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Jul 2009 11:22:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghapghara&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>ghapghara</dc:creator>
<guid>http://ghapghara.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درباره يك فيلم معمولي</title>
<link>http://ghapghara.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 540px; HEIGHT: 352px&quot; height=409 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.elhamtahmasebi.com/cinemaema(4).jpg&quot; width=471 align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;بالاخره رفتم و فيلم «درباره الي...؟» رو ديدم. پيش از اينكه برم سينما خيلي شنيده بودم كه اين فيلم شاهكاره و خيلي خوب ساخته شده ولي وقتي از سينما بيرون اومدم فهميدم كه اصلا شاهكار نبوده و فقط فيلميه كه در برخي سكانسها حركات خوبي از برخي بازيگران و يا عوامل ديده مي شود. تم اصلي فيلم درباره دروغ گفتن است و فيلم به زعم من با يك دروغ بزرگ تمام مي شود. فيلم درباره روزگار ما و انحراف از واقعيت است. بازي شهاب حسيني را دوست داشتم و از بازي ماني حقيقي خنده ام گرفت. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Jul 2009 07:10:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghapghara&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>ghapghara</dc:creator>
<guid>http://ghapghara.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جان مالكويچ بودن </title>
<link>http://ghapghara.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 526px; HEIGHT: 331px&quot; height=315 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.christiancoigny.com/pages/menoutside/Photos/JohnMalkovich_02.jpg&quot; width=507 align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;امروز وقتي در خبري از بالاترين خواندم كه جان مالكويچ جايزه ويژه جشنواره بین المللی فیلم شهر &quot; کارلُوی واری &quot; را دريافت كرده و در بخشی از سخنرانی خود گفته: &quot; من مردم ایران را تحسین می کنم و برای آنها آرزوی موفقیت دارم.&quot; شديدا ذوق مرگ شدم و ياد فيلم جان مالكويچ بودن افتادم. همچنين جایزه کُره بلورین (Crystal Globe) به کارگردان ایرانی فیلم &quot; 20 &quot; عبدالرضا کاهانی اهدا شد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Jul 2009 12:04:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghapghara&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>ghapghara</dc:creator>
<guid>http://ghapghara.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پدر بودن</title>
<link>http://ghapghara.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 547px; HEIGHT: 316px&quot; height=321 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.psychologytoday.com/files/u15/Father_and_daughter_1.jpg&quot; width=556 align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;پدر بودن خیلی پر مسئولیت تر و سخت تر از فرزند بودنه. پدر بودن یعنی مهربانی در جدیت،یعنی شبانه بوسیدن،یعنی عاشق بودن و بروز ندادن، یعنی تنبیه معشوق برای دوام عشق، یعنی باریدن یعنی باران یعنی... </description>
<pubDate>Sun, 05 Jul 2009 16:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghapghara&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>ghapghara</dc:creator>
<guid>http://ghapghara.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تست دموکراسی</title>
<link>http://ghapghara.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.ecapic.ir/image/ECA-090701082156.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;بی‌بی‌سی فارسی فیلم تست دموکراسی ساخته محسن مخملباف را پخش کرد. اين فيلم ده سال پیش ساخته شده ، اما نكاتي در آن وجود دارد كه هم به لحاظ بصري هم به لحاظ معنايي و هم شعر گونگي باعث حظ مضاعف مي شود. در فيلم المانهاي خوبي از شخصيت هاي مردم ايران در مواجهه  با دموكراسي وجود دارد.مخملباف یک انقلابی تندروی دهه 50 و اوایل دهه 60، در دهه 70 به طرز فکری رسید که با عث انقلاب فكري و عقيدتي در او شد.  او در حالیکه تنها 17 سال داشت به زندان رژیم محمدرضا شاه افتاد و 4 سال و نیم از عمرش را در زندان گذراند و در همین دوران بود که به نویسندگی علاقمند شد. در اوایل دهه 60 در حلقه اولیه حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی حضور داشت و از آن دوران ساخت فیلمهای توبه نصوح و بایکوت به یادگار مانده است. اما نشانه‌های تغییر تفکر و نگاه مخملباف را از روند فیلمهایش می‌توان یافت؛ بای سیکل ران، عروسی خوبان، نوبت عاشقی، شب‌های زاینده‌رود، هنرپیشه، سلام سینما و گبه از مهمترین فیلمهای او قبل از مهاجرت از ایران بودند که نوبت عاشقی و شب‌های زاینده‌رود اکران نشدند. مخلمباف كسي است كه امروز هم نمي توان بر روي او حساب باز كرد كسي كه فيلم توبه نسوح ساخته به يكباره سكس و فلسفه و فرياد مورچه ها را مي سازد. شايد تا 10 سال ديگر ما از او عقايد متفاوتي ببينيم. آنچه براي مخاطب در مواجهه با مخملباف مهم است حس شاعرانگي و سادگي در ساختار فيلم سازي اوست تا گرايشات متنوع سياسيش. براي من ديوانگي هاي مخملباف شيرين است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 Jul 2009 16:12:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghapghara&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>ghapghara</dc:creator>
<guid>http://ghapghara.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اين شعر را به عشق تو كبريت مي‌كشم</title>
<link>http://ghapghara.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=360 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.scienceprogress.org/wp-content/uploads/2008/03/smoking_591.jpg&quot; width=553 align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;سيگارهاي لحظه‌ي چشم انتظاريت&lt;BR&gt;سيگارهاي بعد در آغوش ديدنت&lt;BR&gt;سيگارهاي شعله‌ور از تو به يك طرف&lt;BR&gt;سيگارهاي لحظه‌ي تاريك رفتنت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; سيگارهاي خاطره‌ي روز آمدن&lt;BR&gt;سيگارهاي خاطره‌ي جنگ تن به تن&lt;BR&gt;سيگارهاي شعله‌ور از من به سمت من&lt;BR&gt;سيگارهاي خاطره‌ي تلخ رفتنت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; سيگارهاي اينكه تو آيا بدون من...؟&lt;BR&gt;سيگارهاي اينكه نه هرگز بدون تو&lt;BR&gt;سيگارهاي اينكه چگونه...؟ چه مي‌شود...؟ &lt;BR&gt;سيگارهاي اينكه مبادا شبي زنت.... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سيگارهاي شعر من از موي تو سياه&lt;BR&gt;سيگارهاي موي تو از رنگ شب سياه&lt;BR&gt;سيگارهاي رنگ شب از دود آن سياه&lt;BR&gt;سيگارهاي عمر مرا دود كردنت... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سيگارهاي لحظه‌ي با تو گريستن&lt;BR&gt;سيگارهاي لحظه‌ي بي تو گريستن&lt;BR&gt;سيگارهاي لحظه‌ي در تو گريستن&lt;BR&gt;سيگارهاي گريه‌ي رفتن گرفتنت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سيگار را به عشق تو كبريت مي‌كشم&lt;BR&gt;اين شعر را به عشق تو كبريت مي‌كشم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Jun 2009 15:59:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghapghara&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>ghapghara</dc:creator>
<guid>http://ghapghara.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
