![]() |
![]() |
|
| ترا آن به كه چشم فرو پوشيده باشي |
![]() در حسرت نگاهتان عشقی ست که بی هیچ آرامشی در آستانه مرگ آن را به کام می کشید و بر تنهایی ابدی خود صحه می گذارید. هیچ مردی توان عشق شما را نخواهد داشت چرا که عشق شما با ابدیت گره خورده است. شما انسان های لحظه نیستید و برای همه فردا آفریده شده اید. شما فرشتگان نجات انسان در سرزمین تاریک این دنیایید. ای زنان شرقی بدانید که انسان در طواف خانه خدا برای شما هم طواف کرد و نماز خواند. و صد افسوس که عشقتان را هیچ مردی نفهمید . و صد افسوس که هستند کسانی که عشق در زنان را در جسم میدانند. و صد افسوس که خویشاوندی دو روح و دو آشنای دیرین با معادلات دنیایی سنجیده می شود. و صد افسوس که عشق را برای شما یگانگان بشریت جز روزمرگی تعریف نکردند. هان ای همه زنان شرق بیدار شوید. پي نوشت : ۵ سال پيش داستان ۱۳ قسمتي مفصلي درباره شخصيتي به نام ابراهيم و موجودات ريز و درشت اطرافش نوشتم و در بازخواني دوباره اش باز هم از داستان خوشم آمد.نگران شدم و از يكي از دوستان معتمدم كه داستان را خوانده بود پرسيدم و او در پاسخ گفت : "داستان خوبي بود و حالا كه فكر مي كنم باز هم از داستان خوشم مي آيد".عجيب اين بود كه عواطف آن روزهاي من خيلي شبيه امروزها است.مي دانيد اين روزها حالم زياد خوب نيست. پس از چند سال و در گذر از ۳۰ سالگي هنوز هم مي توانم ناراحت باشم و غم اين روزها را بخورم. هنوز هم از شب گريستن و بي صدا هق هق زدن خوشم مي آيد و دوست دارم كه به هيچ كس نگويم در لايه هاي پنهان ذهنم چه مي گذرد. من هنوز هم كه هنوز است مي توانم مثل كودكي بدوم تا سر دشت و خودم را بر روي تمام دشت پهن كنم . من هنوز هم دوست دارم وقتي در حمام هستم آب قطع شود و با همان بدن كف آلود و برهنگي مضحك سيگاري دود كنم و قدري بلرزم.من هنوزم هم مي توانم بدون اينكه كسي صدايم را بشنود فرياد بزنم . من هنوز هم مي توانم روي يك دست خودم راه بروم و آنقدر شكلك دربياورم كه بچه ها از خنده روده بر شوند. من هنوز هم مي توانم دروغ بگويم و بدون اينكه كسي بفهمد خجالت بكشم و سرخ شوم. من هنوز هم كه هنوز است تنهاي تنهايم ولي كسي نمي داند. من بغض مي كنم و گاهي به خودكشي فكر مي كنم ولي نه براي تظاهر فقط براي آن حس سوزش نازي كه از بريدن پوستم احساس مي كنم و براي رنگ زيباي پايان. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط |
|
|
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط |
|
![]() با دوستم عقب تاکسي نشسته بوديم. بعد از يک هفته که خودش را توي خانه حبس کرده بود، آورده بودمش بيرون تا مثلاً هوايي بخورد و مثلاً باهاش حرف بزنم تا مثلاً آرام تر شود. ولي نمي دانستم چه بگويم و هر دو ساکت بوديم. نگاهش کردم، دوستم بيرون را نگاه مي کرد، بعد از راننده پرسيد؛«مي شه تو ماشين سيگار کشيد؟» راننده گفت؛«نه.» دوباره سکوت شد. راننده گفت؛«سيگار نکش. من يه موقعي زياد مي کشيدم، الان نصف ريه ام نيست.» دوستم گفت؛«من نصف قلبم نيست.» هيچ وقت نديده بودم اينجوري حرف بزند، فکر کردم شوخي مي کند و خنده ام گرفت ولي قيافه اش جدي بود و نخنديدم. گفتم؛«ناراحت نباش.» دوستم گفت؛«باشه.» و دوباره بيرون را نگاه کرد و دوباره سکوت شد. گفتم؛«اينقدر ناراحت نباش ديگه.» گفت؛«مي خواهم نباشم ولي نمي شه... دست خودم که نيست.» بعد پرسيد؛«دستمال داري؟» هول کردم، هيچ وقت نديده بودم گريه کند، آن هم جلوي جمع. گفتم؛«نه.» راننده بسته دستمال کاغذي را از جلوي داشبورد برداشت و طرف ما گرفت. «خيلي ممنون.» دوستم يک دستمال برداشت، گردنش را پاک کرد و پرسيد «گرمه يا من گرممه؟» گفتم؛ «گرمه.» دوستم گفت؛«اîه.» گفتم؛«گرما اذيتت مي کنه؟» گفت؛ «نه.» راننده در آينه نگاهش کرد و پرسيد؛«چته؟» مي دانستم دوستم دوست ندارد توضيح بدهد، گفتم؛«چيزي نيست.» دوستم گفت؛«قضيه عشقيه... تا حالا عاشق شدين؟» راننده آهي کشيد بعد سر شيشه را پايين داد و گفت؛«سيگارتو بکش.» این مطلب رو سروش صحت تو صفحه آخر هفته نامه اعتماد نوشته. من خوندم خیلی خوشم اومد به همین دلیل گذاشتم اینجا تا شما هم حالشو ببرید. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط |
|
![]() بالاخره قالب تهي كردم و تونستم از خودم بيرون بيام.تونستم از لاي استخونها و گوشت ها و چربي ها بيرون بزنم و دستي بر سر خودم بكشم و نوازشي و لالايي عاشقانه اي براي خودم بخونم. بالاخره تونستم كسي باشم تا براي خودم شعر بخونم و براي خودم معاشقه كنم . خودم رو ببوسم. تونستم سبك بشم و تمام خواسته هاي خودم رو براي خودم برآورده كنم. تونستم خودم رو ببوسم و با خودم تا صبح حرف بزنم و با خودم بخوابم و با خودم ... . ديگه مي تونم هر كاري دلم ميخواد واسه خودم بكنم و به كسي احتياج نداشته باشم. الان ديگه مي فهمم چي مي خوام. الان ديگه تنها نيستم. من خودم رو دارم. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط |
|
![]() نمیدونم چرا هیچ وقت از چیزای نو و جدید خوشم نیومده حتی از زمان بچگی وقتی شلوار یا کفش نو می خریدم خجالت می کشیدم بپوشم احساس می کردم همه یه جوری نیگام می کنن.اصلا حس خوبی نبود.تا یه زمانی این حس رو واسه خودم یه ایراد یا یه عیب می دونستم تا اینکه کمی بزرگتر شدم و این حسم بزرگتر شد و علاقه من به چیزای قدیمی و کهنه اما اصیل بیشتر شد.مثال های زیادی می تونم تو این زمینه بزنم مثل کافه های قدیمی یا کبابی های قدیمی یا همین پیتزا داوود خودمون یا پیراشکی خسروی که تنها حس نوستالزیکش مارو به اونجا میکشه.بعد ها که بیشتر دقت کردم دیدم حفظ گذشته و آداب و رسوم اون و رعایت به بافت قدیمی یه ارزش محسوب می شه یعنی اگه اینطوری نبود مطمئنا لوازم و آثار باستانی گرانتر از آثار مدرن نمی شد. در همه کشورهای پیشرفته دنیا سعی میشه تا از آثاری که مردم با اون خاطره دارن به خوبی حفاظت بشه حتی چند وقت پیش داشتم یه کتاب می خوندم که نوشته بود تو پراگ رستورانی هست که سوپ معروفی می فروشه به اسم سوپ کافکا چون کافکا یه زمانی اونجا می رفته و از اون سوپ می خورده ولی ما که اینقدر ادعای فرهنگ و تمدنمون میشه هیچ وقت از ارزشهای ادبی و هنری و بناهای مربوط به اون حفاظت نکردیم و بیشتر سعی کردیم تا نابودش کنیم و یه فرهنگ جعلی جایگزینش بکنیم. چند وقت پیش شنیدم که در کافه نادری رو هم تخته کردن؛ چرا ؟؟ چون زمانی نویسنده های بزرگی مثل صادق هدایت اونجا سیگار می کشیدن و چای می خوردن.عجیبه نه؟؟؟ این مطلب در ماهنامه آدم برفی ها منتشر شده است ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
قاپ قارا يعني خيلي سياه عين زندگي.
تو اين وبلاگ هر چي دلم بخواد مينويسم به كسي هم ربطي نداره، چار ديواري اختياري. |
| پیوندهای روزانه |
|
در اين مكان چلوكباب حرف اول را میزند آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|