![]() |
![]() |
|
| ترا آن به كه چشم فرو پوشيده باشي |
توي يكي از همين خونه ها، همين نزديكي ها، دلِ يكي آتيش گرفته. از روي بام هم كه نيگا كنيد مي بينيد كه از توي پنجره يكي از اين خونه ها آتيش مي ريزه بيرون. دل يكي آتيش گرفته. تو اومدي اما كمي دير. از ته يك خيابون دراز. مث يك سايه نگراني. كمي دير اومدي اما حسابي تجلي كردي و دل يكي رو آتيش زدي. به من مي گن چيزي نگو. نبايد هم بگم اما دل يكي داره آتيش مي گيره. دل يكي اينجا داره خاكستر مي شه. كمي دير اومدي اما يك راست رفتي سروقت دل يكي و دست كردي تو سينه اش و دلشوآوردي بيرون و انداختي تو آتيش و بعد گذاشتيش سر جاش. واساي همينه كه دل يكي آتيش گرفته و داره خاكستر مي شه. يكي داره تو چشات غرق مي شه. يكي لاي شيارهاي انگشتات داره گم مي شه. يكي داره گُر مي گيره. دل يكي آتيش گرفته. كسي يه چيكه آب بريزه رودلش شايد خنك شه. ميون اين همه خونه كه خفه خون گرفته اند يك خونه هست كه دل يكي داره توش خاكستر مي شه. يكي هوس كرده بپره تو دستات و خودشو غرق كنه. يكي مي خواد نيگات كنه. نه، مي خواد بشنفتت. مي خواد بپره تو صدات. يكي مي خواد ورت داره و ببردت اون بالا و بذارتت رو كوه و بعد بدوه تا ته دره و از اون جا نيگات كنه. يكي مي ترسه از نزديك تماشات كنه. يكي مي خواد تو چشات شنا كنه.يكي اينجا سردشه. يكي همه اش شده زمستون. يكي بغض گير كرده تو گلوش و داره خفه مي شه. وقتي حرف مي زدي يكي نه به چيزايي كه مي گفتي كه به صدات، به محض صدات گوش مي داد. يكي محو شده بود تو صدات. يكي دلتنگه. توي يكي از همين خونه ها، همين نزديكي ها، دل يكي آتيش گرفته. كسي يك چيكه آب بريزه رودلش شايد خنك شه. این متن قسمتی از کتاب چند روایت معتبر مصطفی مستور است که در بازخوانی چند باره اش دوباره مشعوف شدم و تا سر حد جنون هیجان مرا احاطه کرد ، شباهت زیادی بین دنیای زندگی من و دنیای داستانهای مستور وجود دارد و این اتفاق خیلی جالبیست. این روزها دوباره دچار مرض مستور خوانی شده ام شاید حالم خوب نباشد شاید هم چیز سردی در قلبم فرو رفته باشد و مرا از پا در بیاورد. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط |
|
![]() ارديبهشت علي رغم نام بهشتيش و نم باران هاي نباريده اش و نويد نوبرانه هاش چيز ديگري دارد براي آنانكه يا اهل كتاب خواندن هستند يا عشق كتاب خريدن دارند يا عشق همبرگر ذغالي و يا پوز روشنفكري.من هم به همه اين دلايلي كه نام بردم امسال هم براي خالي كردن برخي از كرم ها كه فقط مي شود در نمايشگاه كتاب خالي كرد به آنجا رفتم و در مفابل برخي غرفه ها ايستادم و در مقابل برخي آه كشيدم و در مقابل برخي ديگر كارهاي ديگر.امسال هم مثل هر سال كلي كتاب داستان و شعر خريدم و اندكي هم كتاب درسي، آخر كار ما كار دل است(يعني جيگركي داريم). آنقدر كه نزار قباني و شاملو و سيد حسن حسيني و قيصر و عبدالملكيان و مستور و سالينجر و ديگر دوستان مرا به اوج لذت مي رسانند هيچ انساني كه جنسيتش مهم باشد يا نباشد نمي تواند برساند و لذت هاي از جنس كاغذ و دوات و قلم آنقدر دلچسب و دلنشين و ماندگار است كه هيچ رگبار زودگذري را توان برابري با آن نيست. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط |
|
|
امروز صبح که برای پیاده روی در کوچه ها و پارک ها از خانه بیرون زدم چیزی توجهم را جلب کرد خانه ای که در حال تخریب بود و به چه سختی کارگرها مثل موریانه ها به جان دیوار ها افتاده بودند و هر کسی به سمتی می کشید این دیوارهای بی جان را و من هم که مرتبا به ویرانی آن ساختمان و خود می نگریستم که همزمان در حال نا بودی بود و هر دو طعمه موریانه های تخریب شده بودند یکی برای مدرنیته و دیگری برای سنت.
این بود که خود را به یکی از تپه های شهرک رساندم و در زیر سایه درختی بر سنگی نشستم و بسیار اندیشیدم و هنگ کردم و گیج شدم و افتادم. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط |
|
|
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط |
|
![]() دیروز روز خیلی خوبی بود چون سه نفر از بهترین دوستان من(از راست: ریحانه مظاهری، مریم هديهلو، رضا لیاقت ورز )جزو برترین خبرنگاران سیزدهمین نمایشگاه نفت شدند و این باعث مباهات من شد، البته دیروز به دلایل دیگری هم روز بسیار خوبی بود که تبدیل به خاطره شد.ولی یکی از دوستان هم نیامد. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط |
|
|
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط |
|
|
در من چیزی هست به نام خلاء "بازی های کودکانه" و "عشق های نارس نو جوانی" و "حسرت های رسیده جوانی" و "تنهایی"و" تنهایی" و "تنهایی..." در من کسی هست به اندازه همه این ابرهای پر باران که مرا در خودش می شورد و خیس می کند. او به اندازه تمام نداشتن های من است و تمام نتوانستن های من است و تمام ناکامی های من است و وقتی که بگریم خود چیزی نیست که نبارد از چشم های من.او مثل تمام آه هایی است که از دهانه آتشفشان دهانم بیرون می جهد و با دودش سقف های کوتاه خانه ام را سیاه می کند.او همه من است و هیچ نیست.او خلائی است که هر روز در من می زاید و مثل سرطان تمام مرا پر از خلاء می کند.می دانم که روزی آنقدر سبک می شوم از این همه پوچی که کودکان مرا مثل بادبادک هایشان هوا می کنند و من می روم به آسمان در میان آن همه ابر های پر باران و می روم به خلاء .
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط |
|
|
من ۴۶۳۱۴۸ امضا را برای دفاع از نام خلیج فارس زدم، فقط کافیست اینجا را کلیک کنید و نگذارید پاره ای از تن ایران به چپاول اعراب برود.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
قاپ قارا يعني خيلي سياه عين زندگي.
تو اين وبلاگ هر چي دلم بخواد مينويسم به كسي هم ربطي نداره، چار ديواري اختياري. |
| پیوندهای روزانه |
|
در اين مكان چلوكباب حرف اول را میزند آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|